ای خدا از تو گله دارم که دیر امدم و نتوانستم صدای کسی نیست که مرا یاری کند را بشنوم واز تو گله دارم که ابرهایت را نفرمودی تا لبهای تشنه
حسین را سیراب سازند وفرات را نفرمودی تا طغیان کند و به سوی حسین بتازد و برزمین نفرمودی تا چنان سرد گردد که پای اصغرش را نسوزاند وبر باد نگفتی تا چهره زینب را باآتش خورشید نسوزاند و بر خورشید نفرمودی که طلوع نکند تا روز دهم نیاید و حسین بر سر نیزهها نرقصد ای خدا حال چاره ای نیست جز نشستن وگریستن بر بی پدرشدن رقیه و بر سینه کوبیدن چون دیوانگان آری من دیوانه کسی شده ام که عاقل ماندن در برار صبر او سخت است و من بر چنین دیوانگی فخر میکنم چون این حسین است که عالم همه دیوانه اوست..............آن روز با وجود سردی هوا پدرم به ما گفت میخواهیم امروز به سینما برویم .ما هم خوشحال لباسهایمان را پوشیدیم ورفتیم جلو باجه بلیط فروشی شلوغ بود و قبل از ما یک خانواده به پنج بچه قد ونیم قد بود که به نظر بسیار فقیر می آمدند وقتی نوبتشان شد پدر شان رفت واز مسول باجه پرسید آقا قیمت بلیط بزرگترها وکوچکتر ها چند است و وقتی جواب را شنید آرام دست بچه ها را گرفت و از صف خارج شد پدرم که متوجه شد سریع پولی که در دست داشت را به زمین انداخته وبه آن آقا گفت ببخشید مثل اینکه این پولها از جیب شما افتاد آن مرد متوجه کار پدر شد و اشک دور چشمانش حلقه زد من مطمئن ام آن مرد مرد بسیار شریفی بود ولی به خاطر بچه ها کمک پدرم را پذیرفت آن روز آنها به سینما رفتند وما آن روز به سینما نرفتیم............
آن روز وقتی سارا به خانه آمد پشت در خانه یک نامه دید که نه تمبری داشت ونه آدرسی و وقتی نامه راباز کرد دید در داخل آن نوشته شده سارا جان فردا به دیدار تو میآیم وپایین نوشته شده بود خدا سارا فورا به این فکر افتاد که هیچ چی در خانه ندارد و باید با پول اندک خود برای عزیزترین مهمانش غذا وچیز های دیگری بخرد و فورا راه افتاد و به بازار رفت و مقداری خوراکی خرید در هنگام برگشتن هوا خیلی سرد وباد سردی هم میوزید سارا در راه به پیرمردی رسید پیرمرد از سارا درخواست مقداری خوراکی کرد وسارا با وجود مهمانی که داشت خوراکی را به او داد وبعدا در راه او به پیرزنی برخورد که از سرما میلرزید سارا کتش که تنها پوشش گرمش بود به او داد وبه خانه برگشت ولی در خانه بسیار ناراحت بود که فردا چه خواهد کرد .سارا فردا وقتی از سر کارش برگشت دید یه نامه دیگر پشت در است فورا بازش کرد دید نوشته شده سارا جان از خوراکیهای خوشمزه و کت گرمت متشکرم "خدا" ...............
صبر به کارت بکنم گر چه جفایـــــــــــم بکنی
هرچه کنی لطف کنی لایق هر دهر کنی
خاک کنی نیست کنی لایق وسرمست کنی
شــــادم از چون چه کنی هـــــست کنی
جان به دل خفته من از بدنم رست کنی
چون تو حقی آنچه که هست نیست کنی
بربزنی بر دل من مهر وچنین پـــــست کنی
سر به درت میزنم وآنچه که خواهی بکنی
یا دل من هست کنی یا به زمین پست کنی
سروده :علیرضا احمدی آذر ۸۶
خاطر من مکدر است زین همه دوری وجفا
من نه به امید زنده ام بلکه به لحظه لقات
شادی من همه شود فدای یک لحظه صفات
روی به قبله میکنم مــــــیزنمت صدا صدا
کین دل بی قرار من هــــــــــی نپرد هوا هوا
گر بروم به خواب من وین هم از صفای توست
گر نشــــــــوم ز وی جدا جزی از اقتدار توست
صبح دمان نخیزدش خورشید از سمای دور
گر تو کنی ارادت از همه جــــــملگان به دور
صاحب این عرش تویی گرچه بزرگ وبی صداست
خالق این فرش تویی گرچه که زیر پای ماست
سروده :علیرضا احمدی پاییز۸۶